.

.

نون و قلم نبی است و مایسطرون حسین
طاق فلک علی است به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است

قــلـــمـــکـــده

وبلاگ-کد لوگو و بنر

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر و داستان» ثبت شده است

شاید این قطره ی خون قطره ی آخر باشد            بعد از این نوبت آن موج مقدر باشد

شاید این ثانیه آن ثانیه ی پایانی است                  شاید آن نفس زکی، این خم بی سر باشد

زندگی را نه بجز میکده اش خاتمه هست               هرکه را پیر مغان، ساقی کوثر باشد

ره این قافله ی عشق به دنبال سر است              کی به دنبال تن و گرمی بستر باشد

بازهم قصه ی تکراری این آل یهود                       داستان ید ماه و در خیبر باشد

مژده گویید از این دم هرکه را منتظر                           قائم و منتقم آل پیمبر باشد

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۷
علی اصغر جاویدپرور

گفتم مردان خدا ایستاده می میرند، گفت بلکه بیشتر! گلوله ی تانک که جلوی پایش خورد هنوز داشت می دوید، بی سر...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۶
علی اصغر جاویدپرور



کل اتوبوس را به هم ریخته بود. نفسش دیگر بالا نمی آمد، شوهرش شانه هایش را می مالید، زن جوانی بادش را میزد و دیگری آب به صورت رنگ پریده اش می پاشید. هفتاد سال را رد کرده بود. جلو رفتم و جلوی پایش دو زانو کف اتوبوس نشستم و گفتم: مادر تو رو فاطمه ی زهرا آروم باش. بابا به پیر به پیغمبر بر می گردیم آخه زن و بچه ی مردم رو که نمی شه وسط این بیابون نگه داشت. می ریم شلمچه  با کمیته ی تفحص تماس می گیریم خودشون میان می گردن. ما که نمی تونیم کاری کنیم.

حاج آقا اسحاقی جمعیت را به آرامی کنار زد و جلو آمد و کنار من روی یکی از صندلی ها نشست. حاج آقا راوی کاروان و از استخوان خرد کرده های تفحص بود. با آرامش خاصی که همیشه در کلامش بود رو به پیرزن کرد و گفت: مادر جان تا اون جایی که من اطلاع دارم در دوران جنگ تا هفتاد هشتاد کیلومتری این منطقه هیچ عملیاتی نبوده بنابراین دلیلی نداره اینجا تفحص بشه ولی حالا که شما می فرمایید خواب دیدید پسرتون گفته بیا اینجا و همین منطقه رو توی رویاتون مشاهده فرمودید موردی نداره من پیگیری می کنم همین امشب که رسیدیم شلمچه با یک گروه هماهنگ می کنم فردا صبح میایم ببینیم چیزی می شه پیدا کرد یا نه.

پیرزن آرامتر شده بود ولی بدنش هنوز مثل بید می لرزید. نفس نفس زنان صدایش از ته گلو در آمد و گفت: منم میام. شوهرش از کوره در رفت: لا اله الا الله آخه زن، می گن خودشون میان می گردن جخ تو می خوای وبال گردنشون بشی که چی بشه؟ نکن باباجان به قرآن آبرو برامون نذاشتی. پیرمرد این را گفت و بغض کرد و روی صندلی پشتی نشست.

-        من نمی دونم. یا همینجا من رو پیاده می کنید یا اینکه منم فردا باهاتون بر می گردم.

حاج آقا اسحاقی بلند شد، عبایش را روی دوشش مرتب کرد و گفت: چشم مادرجان، فردا با هم بر می گردیم . سلامتی مادران داغ دیده ی شهدای گمنام صلوات.

به شلمچه که رسیدیم کاروان را به یکی از مسئولین راهیان نور سپردیم و قول دادیم صبح زود حرکت کنیم و غروب نشده برگردیم. هنوز هوای نیمه خنک سحرگاه شلمچه، گرگ و میش بود که دیدم پیرزن جلوی در دفتر روی جدول های کنار باغچه نشسته است و شوهرش هم جلویش قدم می زند. حاج آقا هم که بعد از نماز صبح دنبال بچه های کمیته رفته بود همراه با سه نفر از برادران تفحص با پژوی مشکی رنگی سر رسید. با هر مشقتی که بود، شش نفری خودمان را در ماشین جا دادیم و راه افتادیم.

به محل مقرر که بر گشتیم برادران وسایلشان را از صندوق عقب در آوردند و آماده شدند. گفتم: مادر مطمئنی همین جاس؟ گفت: آره مادر، این درخت، این سنگ زیرش، اون کوه، خود خودشه مادر، از اصفهان تا اینجا چشم روی هم نذاشتم که نکنه رد بشیم و ... دوباره شروع به گریه کرد.

یکی از برادران که حاج آقا او را سید صدا می کرد کنارمان کشید و آرام گفت: این دشت که یه وجب دو وجب نیست کجاش رو بگردیم؟ عملیاتی هم که توی این منطقه نشده که از همرزمان شهید توی عملیات بشه اطلاعات گرفت، حاج آقا من فکر نمی کنم این کار سرانجامی داشته باشه، فقط داریم وقتمون رو تلف می کنیم. حاج آقا به پیرزن و پیرمرد که داشتند می رفتند تا روی صخره ی زیر درخت بنشینند نگاهی کرد و گفت:  برای آرام شدن دل این مادر داغدار هم که شده دو سه ساعتی می گردیم اگر چیزی پیدا کردیم که فبها وگرنه می گیم تلاش خودمون رو کردیم، هرچند من فکر می کنم دست خالی بر نمی گردیم.

بیل و کلنگ ها را روی دوش گذاشتیم و دسته جمعی به سمتشان رفتیم. هر کدام مثل کسی که دقیقا می داند می خواهد کجا را جست و جو کند، قسمتی را برای خود جلوی چشمان پیرزن جفت و جور کرد و دست به کار شدیم.

یک ساعتی از کار نگذشته بود که دیدیم حاج خانم صدایمان می زند. پنج شش تا سیب پوست کنده و قاچ شده در نایلونی ریخته بود و آماده کرده بود تا برویم و چند دقیقه ای خستگی در کنیم. جایی برای حاج آقا کنارشان روی سنگ باز کردند و ما دورشان روی زمین نشستیم. همین که سیب ها را گاز می زدیم رو به حاج خانم کردم و گفتم: مادر جون پسرتون چه کاره بود. گفت: ننه جون تعمیرکار بود. موتور تعمیر می کرد. البته هنرمند هم بودها. نقاشی می کرد، خطاطی و حکاکی می کرد...

حاج آقا کلمه ی حکاکی را که شنید، از جا پرید. تعجب کردیم. شروع کرد به گشتن روی سنگ. قضیه را گرفتیم. پیرزن و شوهرش هم بلند شدند. سنگ صاف صیقلی بود اما هرچه گشتیم نوشته یا نشانه ای رویش پیدا نکردیم. چشمم به درخت افتاد. تنه ی درخت را هم خوب جست و جو کردیم. چیزی عجیبی به چشممان نخورد. وامانده بودیم. حاج آقا گفت برادران بسم الله یه کم دیگه بگردید داره ظهر می شه باید زودتر برگردیم. دوباره بدون هدف شروع به بیل زدن و کندن زمین کردیم. جز چیزهای دم دستی مثل قوطی کمپوت و کنسرو و پوکه و گونی چیزی دستمان را نگرفت. حاج آقا همین طور که عرق می ریخت و زمین را می کند به من که کنار دستش بودم گفت: چیزایی که اینجا هست نشون می ده که شاید اینجا سنگری چیزی بوده ولی اگر هم بوده مطمئنا در سنگر نیروهای خودی شهید گمنامی پیدا نمی شه. شهدای گمنام بیشتر توی مناطق عملیاتی که زیر آتش دشمن بوده و کسی نمی تونسته اجساد رو به عقب برگردونه پیدا می شن.

اذان شده بود. وضو گرفتیم و همانجا روی خاک ها پشت سر حاج آقا اقتدا کردیم. حال و هوای پیرزن عجیب بود. انگار دل شکسته اش نماز ما را هم بالا می برد. بعد نماز حاج آقا بلند شد و رفت دو زانو کنار پیرزن نشست. دستهایش را روی زمین تکیه داد و آهسته گفت: مادر جان خودتون که شاهد بودید، برادران تلاش خودشون رو کردند ولی چیزی پیدا نشد. نمی دونم چه مصلحتی در کار بوده ولی خب ... پیرزن چادرش را توی صورتش کشید و شروع به گریه کرد.

چهار دست و پا خودم را کنار پیرزن رساندم و گفتم: حاج خانم ما مختصات اینجا رو به برادران تفحص می دیم که اگه چیز عجیبی اینجا پیدا کردن ما رو خبر کنن. حالا هم باید زودتر برگردیم. داره دیر می شه، خدا رو خوش نمی یاد.

وسایل را جمع کردیم و آرام آرام پیرزن را که گریه اش قطع نمی شد با کمک شوهرش سوار ماشین کردیم. حاج آقا آخرین نفری بود که سوار ماشین شد. آقا سید استارت زد اما ماشین روشن نشد. دوباره و سه باره، فایده ای نداشت. حاج آقا پیاده شد به سمت درخت رفت. روی سنگ نشست و شروع به گریه کرد. همه متعجب به صحنه ای که می دیدیم خیره شده بودیم. حتی پیرزن هم از گریه افتاده بود و هق هق کنان به حاج آقا نگاه می کرد. آقا سید گفت: فکر کنم روشن نشدن ماشین برای حاجی یه علامت بود. بذارید به حال خودش باشه تا من ببینم اوضاع ماشین چه جوریه.

این را گفت و شاسی کاپوت را زد و پیاده شد. چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم حاجی از جا بلند شد و با زور شروع به جابجا کردن سنگ کرد. آرام از زیر سنگ چیزی برداشت وکمی آن را وارسی کرد و بعد از مدتی به سمت ماشین به راه افتاد. مانده بودیم حاج آقا چه چیزی پیدا کرده که اینقدر خندان و خوشحال بود. چیزی در دستش می درخشید. جلوتر که آمد از چیزی که می دیدیم داشتیم شاخ در می آوردیم. گفتم: حاج آقا گنج پیدا کردی؟ این شمش طلا کجا بود؟ حاج آقا بلند گفت آقا سید در کاپوت رو ببند که خیلی کار داریم.

ماشین با استارت اول روشن شد و ما هاج و واج به شمش طلای دو سه کیلویی خیره شده بودیم که علی رغم گل و خاکی که رویش نشسته بود ولی هنوز تلالو و زیبایی خاصی داشت. یکی از برادران گفت: حاجی ما رو هم شریک کن! به خدا ما هم زن و بچه داریم. حاج آقا جواب داد: در ثواب این کار همه شریکید اما این شمش صاحب داره و ما باید اون رو به صاحبش برگردونیم. گفتم: حاج خانم انگار پسرت خیلی دوستت داشته، برای دوران پیری مقرری برات گذاشته، چه چیزی هم گذاشته... حاج آقا گفت: صاحبش حاج خانم نیست و کیف جیبی کهنه و پاره ای که آن را هم از زیر سنگ پیدا کرده بود با دست بالا اورد. کیف را قاپیدم و شروع به وارسی کردم. کارت نظامی یک سرباز عراقی، عکس یک زن و یک بچه ی نوزاد توی کیف بود و یک نامه. نوشته بود من این شمش را در یکی از سنگرهای تخلیه شده ی دشمن یافته ام. نمی دانم چنین چیز گرانبهایی چرا باید در سنگر و وسط میدان جنگ  باشد ولی در هر صورت به نظرم رسید که مثل بقیه ی وسایل می توانم آن را به عنوان غنیمت برای خود بردارم. ولی همان شب خواب عجیبی دیدم. نوزاد بیماری را دیدم که روی تختی خوابیده است و به زبان عربی لعن و نفرینم می کند. از خواب پریدم و شروع کردم به گشتن جیب لباس هایی که آنها را هم به عنوان غنیمت برداشته بودم. این کیف را در یکی از لباس ها یافتم و عکس این نوزاد همانی بود که در خواب دیدم.   با خود عهد کردم هر طور شده شمش را بدست خانواده ی این سرباز عراقی برسانم ولی چون می ترسم این کار در زمان جنگ جرم محسوب شود و از جهت دیگر هر لحظه امکان شهادت وجود دارد آن را زیر این سنگ پنهان کردم شاید خداوند به طریقی مرا از زیر بار این مسئولیت برهاند.

به شلمچه که رسیدیم با سفارت ایران در بغداد تماس گرفیم و هماهنگی های لازم را جهت تحویل شمش و اطلاعات صاحب آن به سفارت خانه انجام دادیم. حالا دیگر پیرزن آرام شده بود. نامه را می بوسید و روی چشمانش می گذاشت. می گفت اصفهان که برگشتم توی باغچه برای پسرم قبری درست می کنم و نامه را توی آن می گذارم. می گفت شاید خدا خواسته از پسرم فقط همین نامه به من برسد که لا اقل شب های جمعه جایی را داشته باشم که با پسرم درد دل کنم. می گفت مادر شهید گمنام مثل غریبه ای در شهر است که از سرگردانی نمی داند کجا برود و بالای قبر چه کسی نوحه بخواند. حالا دیگر سرگردان نبود. حالا دیگر پسرش هم قبر داشت.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۴۳
علی اصغر جاویدپرور

خیلی وقت بود تو نخش بودم. اولین بار وسط مسجد گوهرشاد دیدمش. لای گل و بوته‌ها و نقش و نگار‌های مسجد همچین خوشگل جا خوش کرده بود که انگاری گل درشت نقش و نگارهاست. جا در جا عاشقش شدم. سر تا پا سفید مثل برف، کاکلی و غبغب دار. بالهاش مثل بال طیاره دراز و کشیده بود و وقتی پرواز می‌کرد شرق شرق به هم می‌خورد. اسم شه بال برازندهٔ وجودش بود. با این همه جمال و جبروت، تک پر بودن و جفت نداشتن، آخر جنسش کرده بود. همین الان هم که از پشت این پنجره دو در سه مریضخانه می‌پامش، پروازش بالا‌تر از بقیه کفتر‌ها و دور و بر گنبد و گلدسته هاست. گنبدی که از اینجا مثل پنجهٔ آفتاب پیداست.

همین جور که تو نخ شه بال حرم امام رضام، آقام صداش از ته گلو در میاد که:

- آقا جون یه لیوان آب میاری؟ آب پارچ تموم شده.

آقام چند صباح قبل ناغافل قلبش گرفت و افتاد وسط اتاق. وقتی آوردیمش دکتر، گفتن وضعیتش خطری شده و بعدش هم چند روزی تخت بیمارستان و عمل جراحی و تا اطلاع ثانوی بستری و ما هم که پسر ارشد و بالا سر آقاجون!

- نشنیدی بابا؟ هنوز داری کفتر بازی می‌کنی؟ این کفتر زبون بسته رو چه جوری آوردی بیمارستان؟ اگه پرستار ببینه می‌ندازدت بیرون‌ها. مگه قرار نبود کف‌تر بازی رو کنار بذاری؟ به جای نماز و دعا و نذر و نیاز برای آقاجونت دوباره رفتی کفتر بازی می‌کنی؟ همین کار‌ها رو کردی که من رو به این روز انداختی.

- چشم آقاجون. شرمنده، الان جلدی آبیاریت می‌کنم شما حرص نخور برات بده.

راست می‌گفت. قول داده بودم دور کفتر بازی خط بکشم اما لامصب این شه بال به همه‌ قول و قرار‌ها و ادا اصول‌ها زپلشک گفته بود. بعد اینکه دیدمش با خودم شرط کردم بگیرمش. از امام رضا که چیزی کم و کسر نمیاد. اصلا من نمی‌فهمم این همه کفتر توی حرم و بارگاه امام رضا برای خاطر چیه؟

وقتی دیدم بیمارستان دم حرم و نزدیک محل خواب و خوراک کفترهاست، سه سوت پریدم ماده‌ای که چند روز قبل به عشق شه بال خریده بودم آوردم بلکه پا داد و تورش کردم و به هم انداختمشون. فقط کافی بود سیاستی سر هم می‌کردم و می‌جستم بالای پشت بام بیمارستان.

کفتر را زیر پیراهنم قایم کردم و همین طور که می‌رفتم برای آقاجون آب جور کنم، سرک می‌کشیدم و راه و چاه برای خودم جور می‌کردم. توی همین حال و هوا و با پارچ پر از آب داشتم به اتاق آقاجون بر می‌گشتم که دیدم چند تا دکتر و پرستار به دو داخل اتاق رفتند. شکی شدم. دلی هری ریخت. جلدی جستم پشت در که پرستار نگذاشت وارد اتاق بشم. فقط صدای شوک دکتر و بعدش هم صدای جیز جیز و تالاپ تالاپ می‌آمد. بدنم شل شده بود و سرم گیج می‌رفت. یک آن یاد حرف آخر آقاجون افتادم. نماز و دعا و نذر و نیاز!

ولی منی که نماز روزه‌های واجبم هم لنگش هوا بود چه کار باید می‌کردم؟ اصلا چه چیزی داشتم که قربونی و نذر و احسانش کنم؟ به خودم نگاه کردم. پارچ آب از دستم افتاده بود ولی کفتر زیر پیراهنم وول می‌خورد. فکری به کله‌ام زد. به طرف پنجره رفتم و بازش کردم.

- یا امام رضا! ‌ای سرور و سالار لوتیان عالم.‌ ای صاحب شه بال، سلطان کفتران روی زمین،‌ ای سالاری که کرمت به ما رسیده و نون و نمکت ما رو پرورونده. من که چیزی جز این کفتر ماده لاغر مردنی توی بند و بساط ندارم. اون هم نذر حرم با صفات. فقط یه نگاهی زیر پات بنداز و این آقاجون ما رو برگردون.

هنوز کفتر پر نگرفته بود که صدایی توی گوشم پیچید: برگشت.

چشم‌های پر از اشکم رو که باز کردم، دور گنبد، شه بال با جفتش اوج می‌گرفتند.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۳ ، ۲۲:۰۵
علی اصغر جاویدپرور

(اندازه واقعی تصویر)


دلا نعمت فزون شد رهبر آمد / نگارین دلبر جان پرور آمد 

 

همه روی زمستان تیره گون شد / بهاران از گلستان بر در آمد

 

گل و آئینه و قرآن و اسپند / برون آرید کان تاج سر آمد

 

الا آذین کنید و گل ببارید / که ایام فراقت آخر آمد

 

همه جام خود اندر کف بگیرید / که از سوی میستان ساغر آمد

 

نبودش خاطر از هرم بلایا / که ققنوس است و از آتش در آمد


 دل و جانم فدای تار مویشکه با برگشتنش غم ها سر آمد

علی اصغر جاویدپرور

  
 
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۰۶
علی اصغر جاویدپرور

تقدیم به شهید غریب، مصطفی مازح

او که غیرتش در اطاعت امر ولی بیش از من و تو بود و در این راه شاهد شهادت را در آغوش کشید.


ااَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ

چگونه می توانستم سر از این سجده ی آخرین زیارت عاشورایم بردارم و از این حال و هوا دل بکنم؟ چه چیز دیگری جز آب چشم می توانست آتش سینه ام را که آن پیر سفر کرده در وجودم بر افروخته بود خاموش کند؟ اما تنگی وقت اجازه ی تامل بیشتر را نمی داد.

سر از سجده بر داشتم و اشک هایم را به شال عزای اباعبدلله سپردم. عقربه های ساعت نشان می داد که بیش از پنج دقیقه فرصت ندارم. ساعتم را تنظیم کردم. برخاستم و برای آخرین بار کمربند انفجاری را وارسی کردم و برای اطمینان بیشتر بمب ها را چند بار تکان دادم. همه چیز مرتب بود. نسیمی از پنجره ی نیمه باز به داخل اتاق وزید. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. نوری در دلم سو سو می زد. بارانی را از روی تخت برداشتم. مقابل آینه قدی گوشه اتاق رفتم و آنرا پوشیدم و دکمه هایش را بستم. هیچ چیز از زیر آن جلب توجه نمی کرد. چهار دقیقه و سی ثانیه بیشتر فرصت نداشتم.

به سمت در رفتم. دستم را به دستگیره نزدیک کردم و خواستم در را باز کنم، تردیدی در دلم افتاد. نکند بمب ها منفجر نشود. نکند کسی در مسیر مشکوک شود. نکند...

دستگیره را رها کردم. قرآن را از جیب پیراهنم بیرون آوردم و رو به قبله ایستادم. چشمانم را بستم و قرآن را گشودم.

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ * انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ 1

نفس عمیقی کشیدم، چراغ اتاق را خاموش و به آرامی در را باز کردم. نور از لای در به داخل اتاق پاشید. بیرون رفتم و در را بستم. از همان طبقه ی اول نگاهی به راه پله ها و راه روی هتل انداختم. هیچ کس نبود. کنار نرده ی راه پله ها رفتم و طبقات بالا و پایین را چک کردم. خطری وجود نداشت. قلبم به تپش افتاده بود. بیش از چهار دقیقه تا تعویض شیفت محافظین باقی نمانده بود و من دو طبقه با قله ی زندگی ام فاصله داشتم. به سمت پله ها رفتم و پا روی پله ی اول گذاشتم. نوری در دلم منتشر می شد. اضطراب و هیجان در سلول های بدنم می دوید. پله ی دوم، پله ی سوم. انگار در دور دست ها اذان می گفتند و صدای آن با صدای قلبم در هم می پیچید. پله ی چهارم پله ی پنجم. بدنم گرم شده بود. نفس در سینه ام حبس می شد. پله ی ششم هفتم هشتم... در دل از پدر و مادر و همسرم خداحافظی کردم. عرق از کمرم شر می زد. پله ی نهم دهم یازدهم... دستم را به نرده ها گرفته بودم و خودم را بالا می کشیدم. طبقه ی دوم را پشت سر گذاشتم. کسی مرا ندید. در اتاق ها بسته بود. صدایی جز تپش قلب و صدای آرام اذان به گوشم نمی رسید. به سمت پله های طبقه سوم رفتم. حالا احتمالا محافظ اول وارد آسانسور شده بود و تا لحظاتی دیگر محافظ دوم پاهایش را از روی میز وسط لابی بر می داشت، سیگارش را خاموش می کرد و برای جایگزین شدن وارد آسانسور می شد. دو دقیقه بیشتر وقت نداشتم. بدنم گرمتر شده بود. شقیقه هایم می تپید زانو هایم می لرزید. نوری در دلم به سرعت منتشر می شد. صدای اذان وضوح بیشتری داشت. تا حالا چنین چیزی سابقه نداشت. از پنجره ی راه پله ها بیرون را نگاه کردم. همه چیز عادی بود. باید عجله می کردم.

پله پله خودم را بالا می کشیدم. بدنم سنگین شده بود. عرق از صورتم روی فرش قرمز زیر پایم می چکید. سینه ام داشت شعله ور می شد. انگار نور از دلم ساطع می شد و از چشمانم بیرون می زد. انگار از همه جا نور آفتاب مستقیم به چشمم منعکس می شد. صدای اذان در سرم می پیچید. خودم را از آخرین پله بالا کشیدم و وارد راهروی طبقه ی سوم شدم. چهارمین اتاق دست راست. کسی جلوی در نبود. باید زودتر کار را تمام می کردم. چشمم درست نمی دید. از همه جا نور بیرون می زد. انگار آتش گرفته بودم. بدنم سنگین شده بود. قدم هایم سنگین و سنگین تر می شد. نور داشت کورم می کرد. پاهایم تاب تحمل سنگینی بدنم را نداشت و به شدت می لرزید. جایی را نمی دیدم. دیگر نمی توانستم قدم از قدم بردارم. بغض گلویم را گرفت. خدایا چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این توفیق دارد از من سلب می شود؟ مگر کجای کارم ایراد داشت؟ صدا از گلویم بیرون نمی آمد. فقط سر جایم ایستاده بودم و اشک می ریختم.

دیگر فقط نور می دیدم. نور می دیدم و اشک می ریختم. در افق نور انگار سایه ای نقش می بست. انگار کسی جلو می آمد. خیره شدم. جلوتر آمد. اشک هایم را پاک کردم و دقیق تر نگاه کردم. مثل اینکه امام بود. خود امام بود. مثل همیشه یک دست به عصا داشت و دست دیگرش را به پشت برده بود. از خوشحالی می خواستم فریاد بکشم اما صدایم بیرون نمی آمد. می خواستم به سمتش بدوم و سر به دامنش بگذارم و از این سلب توفیق گریه و ناله سر دهم، اما بدنم حرکتی نمی کرد.  

آغوشم را باز کردم. آرام آرام پیش آمد. لبخندی به لب داشت. اشک صورتم را خیس کرده بود. زمزمه ای به لب داشت. دستش را جلو آورد. دست در دستش گذاشتم و ناگهان رها شدم. زمزمه در گوشم پیچید:

وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِینٌ2

1توبه، آیه 41

2آل عمران،178

منتشر شده در رجانیوز

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۳۷
علی اصغر جاویدپرور


ما در این صد روز در ایران تحول کرده ایم
کدخدا را دیده و با او تعامل کرده ایم
اقتصاد مملکت را زیر و رو آورده ایم
سهم آن احزاب را هم ما تقبل کرده ایم

عرصه ی فرهنگ را آسوده خاطر کرده ایم
سایت های اونجوری را رفع فیلتر کرده ایم
فیس بوک وزرا را اولویت داده ایم
بیلبورد کدخدا را زیر کاتر1 کرده ایم

پیشرفت علم را ما کله ملق کرده ایم
آن همه دندان سالم را لقالق کرده ایم
قبل از آنکه کدخدایان زمین لب تر کنند
پیش رفت هسته ای را خود معلق کرده ایم2

مردم این سرزمین را ما دو قسمت کرده ایم
آن دهم درصد نشان اکثریت کرده ایم
آنکه با ما نیست را افراطی الدین خوانده ایم
آنکه با ما هست را بی حد کرامت کرده ایم

طرح های دولت پیشین خود رد کرده ایم
آنچه در قوطی عطاران نباشد کرده ایم
قیمت خودرو اگرچه رو به بالا می رود
کاهش نرخ دلار و ارز را سد کرده ایم

ایده ی مهر آفرین را آش و لاشش کرده ایم
مسکن مهر وزین را بی صاحابش کرده ایم
سوخت های هسته ای نابود گشت و در عوض
قیمت گوجه فرنگی را مهارش کرده ایم

معنی فتنه گری را ما "سوالش" خوانده ایم
بازگشت فتنه گر را اعتدالش خوانده ایم
فتنه ی فتنه گران را ماست مالش کرده ایم
داس بران را ولیکن ما کلیدش خوانده ایم


1 Cuter
2
اشاره به توقف توسعه ی سانتریفیوژها بدون هیچ توافقی با طرف مقابل


۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۲ ، ۱۰:۵۴
علی اصغر جاویدپرور