.

.

نون و قلم نبی است و مایسطرون حسین
طاق فلک علی است به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است

قــلـــمـــکـــده

وبلاگ-کد لوگو و بنر

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

تقدیم به شهید غریب، مصطفی مازح

او که غیرتش در اطاعت امر ولی بیش از من و تو بود و در این راه شاهد شهادت را در آغوش کشید.


ااَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ

چگونه می توانستم سر از این سجده ی آخرین زیارت عاشورایم بردارم و از این حال و هوا دل بکنم؟ چه چیز دیگری جز آب چشم می توانست آتش سینه ام را که آن پیر سفر کرده در وجودم بر افروخته بود خاموش کند؟ اما تنگی وقت اجازه ی تامل بیشتر را نمی داد.

سر از سجده بر داشتم و اشک هایم را به شال عزای اباعبدلله سپردم. عقربه های ساعت نشان می داد که بیش از پنج دقیقه فرصت ندارم. ساعتم را تنظیم کردم. برخاستم و برای آخرین بار کمربند انفجاری را وارسی کردم و برای اطمینان بیشتر بمب ها را چند بار تکان دادم. همه چیز مرتب بود. نسیمی از پنجره ی نیمه باز به داخل اتاق وزید. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. نوری در دلم سو سو می زد. بارانی را از روی تخت برداشتم. مقابل آینه قدی گوشه اتاق رفتم و آنرا پوشیدم و دکمه هایش را بستم. هیچ چیز از زیر آن جلب توجه نمی کرد. چهار دقیقه و سی ثانیه بیشتر فرصت نداشتم.

به سمت در رفتم. دستم را به دستگیره نزدیک کردم و خواستم در را باز کنم، تردیدی در دلم افتاد. نکند بمب ها منفجر نشود. نکند کسی در مسیر مشکوک شود. نکند...

دستگیره را رها کردم. قرآن را از جیب پیراهنم بیرون آوردم و رو به قبله ایستادم. چشمانم را بستم و قرآن را گشودم.

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ * انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ 1

نفس عمیقی کشیدم، چراغ اتاق را خاموش و به آرامی در را باز کردم. نور از لای در به داخل اتاق پاشید. بیرون رفتم و در را بستم. از همان طبقه ی اول نگاهی به راه پله ها و راه روی هتل انداختم. هیچ کس نبود. کنار نرده ی راه پله ها رفتم و طبقات بالا و پایین را چک کردم. خطری وجود نداشت. قلبم به تپش افتاده بود. بیش از چهار دقیقه تا تعویض شیفت محافظین باقی نمانده بود و من دو طبقه با قله ی زندگی ام فاصله داشتم. به سمت پله ها رفتم و پا روی پله ی اول گذاشتم. نوری در دلم منتشر می شد. اضطراب و هیجان در سلول های بدنم می دوید. پله ی دوم، پله ی سوم. انگار در دور دست ها اذان می گفتند و صدای آن با صدای قلبم در هم می پیچید. پله ی چهارم پله ی پنجم. بدنم گرم شده بود. نفس در سینه ام حبس می شد. پله ی ششم هفتم هشتم... در دل از پدر و مادر و همسرم خداحافظی کردم. عرق از کمرم شر می زد. پله ی نهم دهم یازدهم... دستم را به نرده ها گرفته بودم و خودم را بالا می کشیدم. طبقه ی دوم را پشت سر گذاشتم. کسی مرا ندید. در اتاق ها بسته بود. صدایی جز تپش قلب و صدای آرام اذان به گوشم نمی رسید. به سمت پله های طبقه سوم رفتم. حالا احتمالا محافظ اول وارد آسانسور شده بود و تا لحظاتی دیگر محافظ دوم پاهایش را از روی میز وسط لابی بر می داشت، سیگارش را خاموش می کرد و برای جایگزین شدن وارد آسانسور می شد. دو دقیقه بیشتر وقت نداشتم. بدنم گرمتر شده بود. شقیقه هایم می تپید زانو هایم می لرزید. نوری در دلم به سرعت منتشر می شد. صدای اذان وضوح بیشتری داشت. تا حالا چنین چیزی سابقه نداشت. از پنجره ی راه پله ها بیرون را نگاه کردم. همه چیز عادی بود. باید عجله می کردم.

پله پله خودم را بالا می کشیدم. بدنم سنگین شده بود. عرق از صورتم روی فرش قرمز زیر پایم می چکید. سینه ام داشت شعله ور می شد. انگار نور از دلم ساطع می شد و از چشمانم بیرون می زد. انگار از همه جا نور آفتاب مستقیم به چشمم منعکس می شد. صدای اذان در سرم می پیچید. خودم را از آخرین پله بالا کشیدم و وارد راهروی طبقه ی سوم شدم. چهارمین اتاق دست راست. کسی جلوی در نبود. باید زودتر کار را تمام می کردم. چشمم درست نمی دید. از همه جا نور بیرون می زد. انگار آتش گرفته بودم. بدنم سنگین شده بود. قدم هایم سنگین و سنگین تر می شد. نور داشت کورم می کرد. پاهایم تاب تحمل سنگینی بدنم را نداشت و به شدت می لرزید. جایی را نمی دیدم. دیگر نمی توانستم قدم از قدم بردارم. بغض گلویم را گرفت. خدایا چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این توفیق دارد از من سلب می شود؟ مگر کجای کارم ایراد داشت؟ صدا از گلویم بیرون نمی آمد. فقط سر جایم ایستاده بودم و اشک می ریختم.

دیگر فقط نور می دیدم. نور می دیدم و اشک می ریختم. در افق نور انگار سایه ای نقش می بست. انگار کسی جلو می آمد. خیره شدم. جلوتر آمد. اشک هایم را پاک کردم و دقیق تر نگاه کردم. مثل اینکه امام بود. خود امام بود. مثل همیشه یک دست به عصا داشت و دست دیگرش را به پشت برده بود. از خوشحالی می خواستم فریاد بکشم اما صدایم بیرون نمی آمد. می خواستم به سمتش بدوم و سر به دامنش بگذارم و از این سلب توفیق گریه و ناله سر دهم، اما بدنم حرکتی نمی کرد.  

آغوشم را باز کردم. آرام آرام پیش آمد. لبخندی به لب داشت. اشک صورتم را خیس کرده بود. زمزمه ای به لب داشت. دستش را جلو آورد. دست در دستش گذاشتم و ناگهان رها شدم. زمزمه در گوشم پیچید:

وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِینٌ2

1توبه، آیه 41

2آل عمران،178

منتشر شده در رجانیوز

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۳۷
علی اصغر جاویدپرور

یکی از اصلی ترین شعار های انقلاب اسلامی که از بدو شکل گیری نهضت همواره در کنار شعار آزادی و جمهوری اسلامی ذکر می شد، شعار استقلال بود. استقلال فقط به معنی عدم وابستگی اقتصادی و سیاسی نیست مهمتر از این دو مورد باید از استقلال فکری فرهنگی یک کشور در برابر ابر قدرت ها نام برد. بسیاری از اندیشمندان معاصر بر این نکته اذعان دارند که وابستگی فکری به غرب که متاسفانه همواره از طرف عده ای روشنفکر نمای غربزده دنبال می شود، از استعمار اقتصادی کشورهای جهان سوم خطرناک تر است.

بعد دیگری از استقلال که باید همواره مورد توجه قرار گیرد، جلوگیری از دخالت بیگانگان در مسائل خصوصی کشور است، چیزی که متاسفانه هر از گاهی بدلیل کم توجهی مسئولین مورد خدشه قرار می گیرد. ایجاد کمیته ی صیانت از آرا توسط سازمان های بین المللی یکی از این موارد خدشه آفرین است که معمولا قبل از هر انتخاباتی در جمهوری اسلامی توسط جریانات غربگرا مطرح می شود.

 مورد دیگر نظارت کشور های ابرقدرت بر تسلیحات نظامی و پیشرفت تکنولوژیکی کشور است که این مورد نیز در دوره های مختلف با فراز و فرودهایی همراه بوده است.

 یکی از این پیشرفت های تکنولوژیک، صنایع اتمی است که با توجه به اینکه مهمترین رقابت کشورهای قدرتمند جهان در دهه ی آینده بر سر انرژی خواهد بود، از اهمیت روز افزونی برخوردار است. این صنایع در ایران با توجه به شرایط تحریم علمی، به صورت کاملا بومی و وطنی پیشرفت نموده است و به همین دلیل، اطلاعات و جزییات علمی-تکنیکی آن طبقه بندی شده و حیاتی است به طوری که اولین سنگر استقلال علمی کشور وابسته به حفظ و نگهداری این اطلاعات است.

به نظر مهمترین موردی که در کنار ده ها مورد دیگر متاسفانه طی توافقنامه ی ژنو از کف رفت همین استقلال علمی تکنولوژیکی بود، چیزی که همواره برای طرف غربی علامت سوال بود و هر دستاویزی را برای رسیدن به این اطلاعات بهانه قرار می داد و البته همواره ناموفق و شکست خورده باز می گشت. این اطلاعات آنقدر برای طرف غربی اهمیت داشت که گاه به گزافه گویی و رویا پردازی می پرداخت و شایعه ی مضحک بدست آوردن این اطلاعات توسط به سرقت بردن یک لپ تاپ حاوی آن را مطرح می نمود.

سوگمندانه باید گفت که تمام این اطلاعات و بیش از آن امروز به برکت این توافقنامه در اختیار بازرسان غربی قرار داده شده است.

دکتر روحانی چند روز قبل در جمع روسای دانشگاه های سراسر کشور، منتقدین توافقنامه ژنو را عده ی معدودی کم سواد نامید و از دانشگاهیان درخواست نمود که پیرامون این توافق نامه موضع گیری کنند. در این زمینه چند سوال اساسی از رییس جمهور محترم مطرح است که قبل از هرچیز باید پاسخ داده شود.

اولا اینکه وقتی از انتشار جزییات توافقنامه خودداری می شود، دانشگاهیان می بایست درباره ی چه چیزی موضع گیری کنند؟ شاید اگر رییس جمهور از طرف صهیونیست درخواست می نمود که پیرامون جزییات مسائل هسته ای ایران موضع گیری کند عقلانی تر از آن بود که ایرانیان درباره ی توافق ژنو اظهار نظر نمایند چرا که امروز جزیی ترین اطلاعات طبقه بندی شده ی تاسیسات اتمی ایران به لطف توافقنامه در اختیار غرب و اسراییل است اما مردم ایران نسبت به اطلاع از جزییات توافق نامه نامحرمند!

دومین سوال اینکه چه طور می توان از دانشگاهیان انتظار موضع گیری داشت و در مقابل همین منتقدان دانشگاهی را کم سواد نامید؟ بهتر بود رییس جمهورمحترم به جای این جمله اطلاعیه ای در نیازمندی ها منتشر و در آن تصریح می نمود که دولت به تعدادی چاپلوس بادمجان دور قاب چین نیازمند است!

سوال سوم آنکه پس از اجرای توافقنامه ژنو و پلمب شدن تاسیسات اتمی و اخراج بسیاری از دانشمندان هسته ای از این صنایع حیاتی، چه چیز قابل دفاعی بدست آوردیم؟ آنچه بدست آمد آیا چیزی جز تحقیر ایرانیان در صف دریافت سبد کالا و پایمال شدن عزت ملی با این سخن خانم وندی شرمن بود که گفت با پولی که به ایران دادیم، دولت ایران غذا بین فقرا تقسیم کرد؟

اگر رییس جمهور محترم موضع دانشگاهیان درباره ی توافق ژنو را خواستارند ما ایشان را به این گفته ی رییس جمهور به قول ایشان مودب و منطقی آمریکا رهنمون می شویم که گفت "دیگر اعمال تحریم های بیشتر بر ضد ایران در توان آمریکا نبود و اگر توافقنامه اجرا نمی شد ما امکان متوقف کردن غنی سازی در ایران را نداشتیم"، بنابراین اینکه گفته می شود توافق ژنو از اعمال تحریم های بیشتر علیه ایران جلوگیری نمود گزافه ای بیش نیست.

این توافقنامه در واقع هدفی جز زدن مهر پایان بر برند "ایران انقلابی" برای جلوگیری از الگو سازی از آن در منطقه نداشت که البته با دیده بانی و سکان داری مقام معظم رهبری ره به جایی نخواهد برد.

کلام آخر اینکه، تاریخ دوباره خواهد نوشت که امضای امان نامه ی یزید فخر نیست، فروش عزت است به بهای تحقیر.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۲۵
علی اصغر جاویدپرور


تازه وارد دانشگاه شده بودم که یک روز پوستر جلسه ی سخنرانی انجمن اسلامی آن روزها به چشمم خورد. سخنران یکی از لندن نشینان امروز و به قول رنجرو یک روشنفکر هار آن روزها به نام "رجبعلی مزروعی" بود. یادم نمی رود تحلیل های صد من یک غازش را که ما را چه به انرژی اتمی؟ مگر این بختک چه برای ما داشته است که باید اینقدر هزینه برای آن متحمل شویم؟ مگر چه تعداد از مردم سر و کارشان با این تکنولوژی است که باید زندگی شان زیر فشار تحریم ها له شود؟
"
تنهای تنهای تنها" پاسخی مصور به این گونه تحلیل هاست. مردمی که زندگی شان با نیروگاه اتمی و مذاکرات هسته ای در هم تنیده است. مردمی که نه به خاطر نفع و سود، بلکه به دلیل حفظ عزت نفس و نرفتن زیر بار حرف زور بیگانگان، این اولین سنگر دفاع از استقلال و عزت را رها نمی کنند
تنهای تنها برشی است از زندگی مردمی که در عین سادگی، عمیق ترین تحلیل های سیاسی را دارند. زندگی مردم تنهای تنها ساده و حتی عجین با مشکلات است ولی سیاه و بدبختانه نیست. تنهای تنها فیلم آدم های کت و شلواری و اتوکشیده نیست، فیلم آدم های پا پتی و ساده ای است که در عین دست و پنجه نرم کردن با ناملایمات، از صداقت لبریزند و عاشقانه یکدیگر را دوست دارند. تنهای تنها شعار نمی دهد، حرف های قلنبه سلنبه نمی زند، اما به آنچه می گوید عمیقا معتقد است.
و رنجرو، این نوجوان پر نشاطِ غوطه ور در دنیای واقعی خیالات، او که در دفاع از استقلال کشورش، هر چند در خیال، اما از دیگر رفقایش با غیرت تر است و وقتی همه از جنگنده ای که به نیروگاه بوشهر حمله برده است، می گریزند او پشت ضد هوایی می نشیند و دشمن را سرنگون می کند. او که در دنیایش خیال و واقعیت در هم آمیخته است و دنیای زیبایی ورای آنچه بقیه می بینند و می فهمند و باور می کنند ساخته است.
در دنیای رنجرو آدم ها بزرگ نیستند، پر دبدبه و کبکبه نیستند، مقام و مسئولیت ها بادشان نکرده است، نه اینکه او توهم بزرگ نبودن صاحبان قدرت را داشته باشد، انگار صاحبان قدرت توهم بزرگ بودن دارند. انگار دنیای خیالی رنجرو زیباتر از دنیای خیالی بقیه است که آن را واقعیت می پندارند. در دنیای رنجرو حتی رییس جمهورها به دکه ی او روبروی سازمان ملل می روند، از دستش نوشابه می گیرند و همان طور که سر می کشند به درد دل او گوش می دهند.
رنجرو به دنبال هم دل است و عاقبت هم دلی میابد که هم زبانش نیست. رنجرو و رفیق روسیش "اولگ" حتی زبان یکدیگر را نمی فهمند اما آنچنان از هم لبریزند که با خنده های هم می خندند و با گریه های هم می گریند. و عاقبت این اولگ است که از یک بام و دو هوای قدرتمداران زورگو به ستوه می آید و به پدرش که رییس تکنسین های روسی نیروگاه است می گوید: پدر، به رییست بگو اینقدر رنجرو و هم وطنانش را اذیت نکند.
تنهای تنها در عین عامیانه و حتی کودکانه بودن، عارفانه و عاشقانه است. روایت فیلم ساده است اما پلشت نیست. سادگی فیلم از ریزبینی های هنری آن نکاسته است و این دو در کنار هم سادگی را باور پذیر و ریزبینی هنری را نمود داده است.
فیلم تنهای تنها را باید دید، در آن عمیق شد و دست آخر، وقتی که در اوج خود به پایان رسید، به احترامش کلاه از سر برداشت.

............................................................................................

پ.ن. حیفم آمد سوتی روزنامه آفتاب یزد در شرح و بسط پیروزی دیپلماتیک دولت و دعوت از ایران در نشست ژنو2 را در مطلبم نگذارم. عکس این روزنامه را اینجا ببینید.

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۳۵
علی اصغر جاویدپرور