.

.

نون و قلم نبی است و مایسطرون حسین
طاق فلک علی است به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است

قــلـــمـــکـــده

وبلاگ-کد لوگو و بنر

//داستان کوتاه: حکم اعدام

جمعه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۳۷ ب.ظ

تقدیم به شهید غریب، مصطفی مازح

او که غیرتش در اطاعت امر ولی بیش از من و تو بود و در این راه شاهد شهادت را در آغوش کشید.


ااَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ

چگونه می توانستم سر از این سجده ی آخرین زیارت عاشورایم بردارم و از این حال و هوا دل بکنم؟ چه چیز دیگری جز آب چشم می توانست آتش سینه ام را که آن پیر سفر کرده در وجودم بر افروخته بود خاموش کند؟ اما تنگی وقت اجازه ی تامل بیشتر را نمی داد.

سر از سجده بر داشتم و اشک هایم را به شال عزای اباعبدلله سپردم. عقربه های ساعت نشان می داد که بیش از پنج دقیقه فرصت ندارم. ساعتم را تنظیم کردم. برخاستم و برای آخرین بار کمربند انفجاری را وارسی کردم و برای اطمینان بیشتر بمب ها را چند بار تکان دادم. همه چیز مرتب بود. نسیمی از پنجره ی نیمه باز به داخل اتاق وزید. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. نوری در دلم سو سو می زد. بارانی را از روی تخت برداشتم. مقابل آینه قدی گوشه اتاق رفتم و آنرا پوشیدم و دکمه هایش را بستم. هیچ چیز از زیر آن جلب توجه نمی کرد. چهار دقیقه و سی ثانیه بیشتر فرصت نداشتم.

به سمت در رفتم. دستم را به دستگیره نزدیک کردم و خواستم در را باز کنم، تردیدی در دلم افتاد. نکند بمب ها منفجر نشود. نکند کسی در مسیر مشکوک شود. نکند...

دستگیره را رها کردم. قرآن را از جیب پیراهنم بیرون آوردم و رو به قبله ایستادم. چشمانم را بستم و قرآن را گشودم.

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ * انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ 1

نفس عمیقی کشیدم، چراغ اتاق را خاموش و به آرامی در را باز کردم. نور از لای در به داخل اتاق پاشید. بیرون رفتم و در را بستم. از همان طبقه ی اول نگاهی به راه پله ها و راه روی هتل انداختم. هیچ کس نبود. کنار نرده ی راه پله ها رفتم و طبقات بالا و پایین را چک کردم. خطری وجود نداشت. قلبم به تپش افتاده بود. بیش از چهار دقیقه تا تعویض شیفت محافظین باقی نمانده بود و من دو طبقه با قله ی زندگی ام فاصله داشتم. به سمت پله ها رفتم و پا روی پله ی اول گذاشتم. نوری در دلم منتشر می شد. اضطراب و هیجان در سلول های بدنم می دوید. پله ی دوم، پله ی سوم. انگار در دور دست ها اذان می گفتند و صدای آن با صدای قلبم در هم می پیچید. پله ی چهارم پله ی پنجم. بدنم گرم شده بود. نفس در سینه ام حبس می شد. پله ی ششم هفتم هشتم... در دل از پدر و مادر و همسرم خداحافظی کردم. عرق از کمرم شر می زد. پله ی نهم دهم یازدهم... دستم را به نرده ها گرفته بودم و خودم را بالا می کشیدم. طبقه ی دوم را پشت سر گذاشتم. کسی مرا ندید. در اتاق ها بسته بود. صدایی جز تپش قلب و صدای آرام اذان به گوشم نمی رسید. به سمت پله های طبقه سوم رفتم. حالا احتمالا محافظ اول وارد آسانسور شده بود و تا لحظاتی دیگر محافظ دوم پاهایش را از روی میز وسط لابی بر می داشت، سیگارش را خاموش می کرد و برای جایگزین شدن وارد آسانسور می شد. دو دقیقه بیشتر وقت نداشتم. بدنم گرمتر شده بود. شقیقه هایم می تپید زانو هایم می لرزید. نوری در دلم به سرعت منتشر می شد. صدای اذان وضوح بیشتری داشت. تا حالا چنین چیزی سابقه نداشت. از پنجره ی راه پله ها بیرون را نگاه کردم. همه چیز عادی بود. باید عجله می کردم.

پله پله خودم را بالا می کشیدم. بدنم سنگین شده بود. عرق از صورتم روی فرش قرمز زیر پایم می چکید. سینه ام داشت شعله ور می شد. انگار نور از دلم ساطع می شد و از چشمانم بیرون می زد. انگار از همه جا نور آفتاب مستقیم به چشمم منعکس می شد. صدای اذان در سرم می پیچید. خودم را از آخرین پله بالا کشیدم و وارد راهروی طبقه ی سوم شدم. چهارمین اتاق دست راست. کسی جلوی در نبود. باید زودتر کار را تمام می کردم. چشمم درست نمی دید. از همه جا نور بیرون می زد. انگار آتش گرفته بودم. بدنم سنگین شده بود. قدم هایم سنگین و سنگین تر می شد. نور داشت کورم می کرد. پاهایم تاب تحمل سنگینی بدنم را نداشت و به شدت می لرزید. جایی را نمی دیدم. دیگر نمی توانستم قدم از قدم بردارم. بغض گلویم را گرفت. خدایا چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این توفیق دارد از من سلب می شود؟ مگر کجای کارم ایراد داشت؟ صدا از گلویم بیرون نمی آمد. فقط سر جایم ایستاده بودم و اشک می ریختم.

دیگر فقط نور می دیدم. نور می دیدم و اشک می ریختم. در افق نور انگار سایه ای نقش می بست. انگار کسی جلو می آمد. خیره شدم. جلوتر آمد. اشک هایم را پاک کردم و دقیق تر نگاه کردم. مثل اینکه امام بود. خود امام بود. مثل همیشه یک دست به عصا داشت و دست دیگرش را به پشت برده بود. از خوشحالی می خواستم فریاد بکشم اما صدایم بیرون نمی آمد. می خواستم به سمتش بدوم و سر به دامنش بگذارم و از این سلب توفیق گریه و ناله سر دهم، اما بدنم حرکتی نمی کرد.  

آغوشم را باز کردم. آرام آرام پیش آمد. لبخندی به لب داشت. اشک صورتم را خیس کرده بود. زمزمه ای به لب داشت. دستش را جلو آورد. دست در دستش گذاشتم و ناگهان رها شدم. زمزمه در گوشم پیچید:

وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِینٌ2

1توبه، آیه 41

2آل عمران،178

منتشر شده در رجانیوز

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۱۱/۲۵
علی اصغر جاویدپرور

شعر و داستان

نظرات  (۲)

ممنون که بهم اطلاع دادید
آگه کار خودت بود بهت تبریک می گم
واقعا قشنگ بود
من ابتدا توجه زیادی نکردم و فکر کردم در محیط جبهه وقایع اتفاق می افته
ولی از موضوع بکری که انتخاب کردی خوشم اومد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی