.

.

نون و قلم نبی است و مایسطرون حسین
طاق فلک علی است به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است

قــلـــمـــکـــده

وبلاگ-کد لوگو و بنر

داستان کوتاه: شه بال، سلطان کفتران عالم

يكشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۲، ۱۱:۴۱ ب.ظ


خیلی وقت بود تو نخش بودم. اولین باروسط مسجد گوهرشاد دیدمش . لای گل و بوته ها و نقش و نگار های مسجد همچین خوشگل جا خوش کرده بود که انگاری گل درشت نقش و نگارهاست. جا در جا عاشقش شدم. سر تا پا سفید مثل برف، کاکلی و غبغب دار . بالهاش مثل بال طیاره دراز و کشیده بود و وقتی پرواز می کرد شرق شرق به هم می خورد. اسم شه بال برازنده ی وجودش بود. با این همه جمال و جبروت، تک پر بودن و جفت نداشتنش انده جنسش کرده بود . همین الان هم که از پشت این پنجره ی دو در سه ی مریضخانه می پامش ، پروازش بالا تر از بقیه کفترها و دور و بر گنبد و گلدسته هاست.

همین جور که تو نخ شه بال حرم امام رضام ، آقام صداش از ته گلوش در میاد که:

-          آقا جون یه لیوان آب میاری؟ آب پارچ تموم شده.

آقام چند صباح قبل ناغافل قلبش گرفت و افتاد وسط اتاق. وقتی اوردیمش دکتر ، گفتن وضعیتش خطری شده و بعدش هم تخت بیمارستان و عمل جراحی و تا اطلاع ثانوی بستری و ما هم که پسر ارشد و بالا سر آقاجون غاز چرونیم!

-          نشنیدی بابا؟ هنوز داری کفتر بازی می کنی؟ این کفتر زبون بسته رو چه جوری اوردی بیمارستان؟ اگه پرستار ببینه می ندازدت بیرون ها. مگه قرار نبود کفتر بازی رو کنار بذاری؟ به جای نماز و دعا و نذر و نیاز برای آقاجونت دوباره رفتی کفتر بازی می کنی؟ همین کارها رو کردی که من رو به این روز انداختی.

-          چشم آقاجون. شرمنده، الان جلدی آبیاریت می کنم شما حرس نخور برات بده.

راست می گفت. قول داده بودم دور کفتر بازی خط بکشم اما لا مصب این شه بال به همه ی قول و قرارها و ادا اصول ها سپلشت گفته بود. بعد اینکه دیدمش با خودم شرط کردم بگیرمش. از امام رضا که چیزی کم و کسر نمیاد. اصلا من نمی فهمم این همه کفتر توی حرم و بارگاه امام رضا از کجاست؟

وقتی دیدم بیمارستان دم حرم و نزدیک محل استراحت کفترهاست ، سه سوت پریدم ماده ای که چند روز قبل به عشق شه بال خریده بودم اوردم بلکه پا داد و تورش کردم و به هم انداختمشون. فقط کافی بود سیاستی سر هم میکردم و می جستم بالای پشت بام بیمارستان.

کفتر را زیر پیراهنم قایم کردم و همین طور که می رفتم برای آقاجون آب جور کنم ، سرک می کشیدم و راه و چاه برای خودم سری می کردم. توی همین حال و هوا و با پارچ پر از آب داشتم به اتاق آقاجون بر می گشتم که دیدم چند دکتر و پرستار به دو داخل اتاق رفتند. شکی شدم. جلدی جستم پشت در که پرستار نگذاشت وارد اتاق بشم. فقط صدای شوک شوک دکتر و بعدش هم صدای جیز جیز و تالاپ تالاپ می آمد. بدنم شل شده بود و سرم گیج می رفت. یک آن یاد حرف آخر آقاجون افتادم . نماز و دعا و نذر و نیاز!

ولی من یک لا قبا چه چیزی برای نذر و نیاز داشتم؟ به خودم نگاه کردم. پارچ آب از دستم افتاده بود ولی کفتر زیر پیراهنم وول می خورد. فکری به کله ام زد. به طرف پنجره رفتم و بازش کردم.

-          یا امام رضا. ای سرور و سالار لوتیان عالم. ای صاحب شه بال، سلطان کفتران روی زمین، ای سالاری که کرمت به ما رسیده و نون و نمکت ما رو پرورونده. من که چیزی جز این کفتر ماده ی لاغر مردنی توی بند و بساط ندارم . اون هم نذر حرم با صفات. فقط یه نگاهی زیر پات بنداز و این آقاجون ما رو برگردون.

هنوز کفتر پر نگرفته بود که صدایی توی گوشم پیچید: برگشت.

چشم های پر از اشکم را که باز کردم ، توی افق ، شه بال با جفتش اوج می گرفتند.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۶/۲۴
علی اصغر جاویدپرور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی